تبلیغات
گروه مدل سازان اطلاعات ساختمان - مطالب ابر داستان مدیریتی

درحال مشاهده: گروه مدل سازان اطلاعات ساختمان - مطالب ابر داستان مدیریتی

ادعونیاهدای خون
موسسه محک
اهداء عضو

3 پند از زبان گنجشک

چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396
06:08
امیرحسین ستوده بیدختی
3 پند از زبان گنجشک

آورده اند که مردی در بازار دمشق، گنجشکی رنگین و لطیف، به یک درهم خرید تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازی کنند. در بین راه، گنجشک به سخن آمد و مرد را گفت: "در من فایده ای برای تو نیست. اگر مرا آزاد کنی، تو را سه نصیحت می گویم که هر یک، همچون گنجی است. دو نصیحت را وقتی در دست تو اسیرم می گویم و پند سوم را، وقتی آزادم کردی و بر شاخ درختی نشستم، می گویم. مرد با خود اندیشید که سه نصیحت از پرنده ای که همه جا را دیده است، به یک درهم می ارزد. پذیرفت و به گنجشک گفت: "پندهایت را بگو".
گنجشک گفت: "اول آنکه اگر نعمتی را از کف دادی، غصه مخور و غمگین مباش؛ زیرا اگر آن نعمت، حقیقتاً و دائماً از آن تو بود، هیچگاه زایل نمی شد. دیگر آنکه اگر کسی با تو سخن محال و ناممکن گفت، به آن سخن هیچ توجه نکن و از آن درگذر".
مرد، چون این دو نصیحت را شنید، گنجشک را آزاد کرد. پرنده کوچک پر کشید و بر درختی نشست . چون خود را آزاد و رها دید، خنده ای کرد. مرد گفت: "نصیحت سوم را بگو".
گنجشک گفت: "نصیحت چیست!؟ ای مرد نادان، زیان کردی. در شکم من دو گوهر هست که هر یک، بیست مثقال وزن دارد. تو را فریفتم تا از دستت رها شوم. اگر می دانستی که چه گوهرهایی نزد من است به هیچ قیمت مرا رها نمی کردی."
مرد، از خشم و حسرت، نمی دانست که چه کند. دست بر دست می مالید و گنجشک را ناسزا می گفت. ناگهان رو به گنجشک کرد و گفت: "حال که مرا از چنان گوهرهایی محروم کردی، دست کم آخرین پندت را بگو."
گنجشک گفت: "مرد ابله! با تو گفتم که اگر نعمتی را از کف دادی، غم مخور، اما اینک تو غمگینی که چرا مرا از دست داده ای. نیز گفتم که سخن محال و ناممکن را نپذیر، اما تو هم اینک پذیرفتی که در شکم من گوهرهایی است که چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم که چهل مثقال گوهر با خود حمل کنم!؟ پس تو لایق آن دو نصیحت نبودی و پند سوم را نیز با تو نمی گویم که قدر آن نخواهی دانست. این را گفت و در هوا ناپدید شد." 

(منبع: سایت یکی بود)


ارسال شده در:

دو ریالی صلواتی

یکشنبه 20 فروردین 1396
12:10
امیرحسین ستوده بیدختی
دو ریالی صلواتی

من دکتر متخصص اطفال هستم. سالها قبل چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم. کنار بانک، دستفروشی بساط باطری، ساعت، فیلم عکاسی و اجناسی دیگر پهن کرده بود. مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته بود. آن زمان تلفن های عمومی با سکه های دو ریالی کار می کردند. جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم: "دوزاری بده".
او با خوشرویی پولم را با دو سکه به من پس داد و گفت: "اینها صلواتی است".
گفتم: "یعنی چه؟".
گفت: "برای سلامتی خودت صلوات بفرست"، بعد به نوشته روی میزش اشاره کرد: "دو ریالی صلواتی موجود است".
باورم نشد، ولی چند نفر دیگر هم مراجعه کردند و به آنها هم همین را گفت.
گفتم: "مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی می دهی؟".
با کمال سادگی گفت: "۲۰۰ تومان، که ۵۰ تومان آنرا در راه خدا و برای این که کار مردم راه بیفتد دو ریالی می گیرم و صلواتی می دهم".
مثل اینکه سیم برق به بدنم وصل کردند. بعد از یک عمر که برای پول دویدم و حرص زدم، دیدم این دستفروش از من خوشبخت تر است که یک چهارم از مالش را برای خدا می دهد. در صورتی که من تاکنون به جرأت می توانم بگویم یک قدم به راه خدا نرفتم و یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم. احساساتی شدم و دست کردم ده تومان به طرف او گرفتم. آن جوان با لبخندی مملو از صفا گفت: "برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم".
این بار یک اسکناس صد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد. من که خیلی مغرور تشریف دارم، مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم. به او گفتم: "چه کاری می توانم برایت بکنم؟".

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


گفت: "خیلی کارها آقا! شغل شما چیست؟".
گفتم: "پزشکم".
گفت: "آقای دکتر، شب های جمعه درِ مطب را باز کن و مریض صلواتی بپذیر. نمی دانید چقدر ثواب دارد!".
صورتش را بوسیدم و در حالی که گریان شده بودم، خودم را درون اتومبیلم انداختم و به منزل رفتم. دگرگون شده بودم، ما کجا اینها کجا؟!
از آن روز دادم تابلویی در اطاق انتظار مطبم نوشتند با این مضمون: "شب های جمعه مریض صلواتی می پذیریم".
دوستان و آشنایان طعنه ام زدند، اما گفته های آن دستفروش در گوشم همیشه طنین انداز بود و این ابیات سعدی:

گفت باور نمی کنـــم که تو را            بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفـتم این شرط آدمیت نیست            مرغ تسبیح گوی و من خاموش

(منبع: سایت یکی بود)
ارسال شده در:

دوربین پولاروید

یکشنبه 15 اسفند 1395
09:12
امیرحسین ستوده بیدختی
دوربین پولاروید

در سال 1926، ادوین هربرت لند، پس از یک سال تحصیل در دانشگاه هاروارد، ترک تحصیل می کند تا خودش بر روی پولاریزاسیون نور تحقیق کند.
دو سال بعد، او فیلتر پولاریزه نور را اختراع و ثبت می کند. در سال 1937، لند شرکت پولاروید را تأسیس می کند و تولید محصولات مرتبط با نور و شیشه، مانند عینک و دوربین، را آغاز می کند.
در سال 1943، وقتی با خانواده اش برای تعصیلات به سفر رفته بود، در حال عکس گرفتن از دختر سه ساله اش بود که دختر کوچکش می پرسد چرا نمی تواند عکس ها را همان موقع ببیند؟
آن روز، این پرسش ساده و غیرعادی، موجب شکل گیری ایده دوربین فوری در ذهن لند می شود.
لند موفق می شود در سال 1948، اولین دوربین پولاروید خود را به بازار عرضه کند. عکس گرفته شده با این دوربین ها، پس از 60 ثانیه بر روی فیلم عکاسی ظاهر می شد.
او در سال 1963 موفق به تولید فیلم فوری می شود و پس از عرضه چندین مدل از دوربین های پولاروید، در سال 1977 دوربین کاملاً خودکار با قابلیت چاپ فوری عکس گرفته شده را ارائه می کند؛ محصولی که میلیون ها نسخه از آن به سراسر جهان عرضه شد و مردم برای خرید آن، پشت در فروشگاه ها صف می بستند.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management



ذهن باز و پاک یک کودک و فکر، دانش و خواست یک مرد، موجب اختراع دوربین پولاروید شد.

(منبع: سایت یکی بود)
ارسال شده در:

دین و مذهب ما چیست؟

یکشنبه 15 اسفند 1395
09:11
امیرحسین ستوده بیدختی
دین و مذهب ما چیست؟

یک بازرگان ایرانی که برای عقد قرارداد بازرگانی به چین سفر کرده بود، تعریف می کرد که مدیر یکی از شرکت های چینی از او پرسیده بود: "دین و مذهب شما ایرانیان چیست؟"
بازرگان ایرانی هم تا حدی دین اسلام را برای مدیر شرکت چینی شرح داده بود و سپس علت این پرسش را از او جویا شده بود.
مدیر شرکت چینی جواب داده بود که چندی پیش بعضی از آقایان تجار بازار ایران برای سفارش دادن بعضی از اجناس چینی نزد او رفته بودند. وقت ناهار، او آنان را به صرف ناهار در شرکت دعوت کرده بود و برای آنان مرغ سوخاری آورده بود. تجار ایرانی از خوردن آن غذا خودداری کرده بودند، چون گفته بودند حرام است و ذبح شرعی نشده است؛ ولی همان اشخاص از او خواسته بودند که بر روی آن اجناس ساخت چین، بنویسد: "Made in Japan".
بنابراین می خواست بداند که دین و مذهب ما چیست!

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


********** به راستی دین و مذهب ما چیست!؟ **********

(منبع: سایت یکی بود)


ارسال شده در:

منادله!!!

سه شنبه 3 اسفند 1395
02:43
امیرحسین ستوده بیدختی
 چه خاطراتی که از منادله ها در جریان پروژه ها ندارم! نه اشتباه ننوشتم، منظورم دقیقاً منادله بود، هر چند که به گوش بسیاری، این واژه ای اشتباه است. در طی جلسات هدایتی پروژه وقتی طرفین روبروی هم قرار می گرفتند، به جای اینکه راجع به "آنچه که باید انجام می شده"، در مقابل "آنچه که انجام شده" (در اصطلاح پروژه کارها مقایسه بین Plan و Actual) صحبت کنند، راجع به "درد دل ها" بحث می کردند. برای همین جلسه ای که باید صرف بیان نظرات طرفین می گردید به جلسه ای پیرامون درد دل های طرفین تبدیل می شد. برای همین اسم این جلسات را منادله گذاشتیم؛ یعنی به جای "نظر" بهتر است از "دل" بگوییم. اصلاً مثل اینکه واقعاً ما تافته ای جدابافته هستیم، چرا که "منادله" را درک نمی کنیم و به سادگی گیچ می شویم؛ در حالی که این فرهنگ غالب در جامعه ما محسوب می شود. به هیچ عنوان مهم نیست که چه باید انجام می دادی، شاید هم هیچوقت نگفته باشی که چه می خواهی انجام دهی، اما تا می توانی درد دل کن، بدین ترتیب شنوندگان نسبت به موضع شما (این همه پرانتز، چون نمی شود یک راست به اصل مطلب بپردازیم، آخر اسم بردن از واژه "موضع" نیز به نوبه خود خیلی خنده دار است ) بیشتر احساس همدردی می کنند. چه بسا که در حین ابراز درد دل ها بسیاری از عقده ها نیز سر باز کنند و روح شنوندگان نیز آرام گیرد.
باز یادم می آید که گروهی از پیمانکاران علیه ما "ادعا" داشتند. هر چه به ایشان گوشزد می کردیم که ادعای شما باید تفاوت بین آنچه توافق کرده ایم با آنچه انجام داده ایم باشد، باز هم به سراغ مجموعه جفاهایی می رفتند که در طی پروژه بر سرشان آمده بود، آن هم جفاهایی که خود تشخیص می دادند. من این نگرش، یعنی مجالس منادله را، در دانشگاه دیدم، در پروژه ها دیدم، در جلسات خانوادگی دیدم، در جلسات مذاکره بین کاری دیدم، و چند شب پیش هم دیدم. مثل اینکه تئوری اندازه گیری (Measure Theory)، تلاش بشریت، من جمله دانشمندان ایرانی، برای اندازه گیری و مهندسیِ اقلام و اعمال، هیچ جایگاهی نزد امروز ایران ندارد. بخوانیم "وَ وَضَعَ المیزان" ولی بدون میزان، بدون خط کش، بدون Measure برای تحقیر یکدیگر از روش هایی استعانت بجوییم که در فرهنگ خود ما نیز قباحت دارد.
مناظره فرمول ساده ای دارد:

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


    توافق چه بوده است؟
    عملکرد چه بوده است؟
    اختلاف توافق و عملکرد چقدر است؟
    روش آنالیز اختلاف کدام است؟

باور کنید که اجرای این روش نیازی به مدرک دکتری ندارد، مهندس هم باشید کافی است، اما حیف از اینکه مهندس و دکتر راضی به اجرای مناظره نمی شوند و روش های منادله را بیشتر می پسندند. 
ارسال شده در:

قایقتان را به کدام ساحل بسته اید؟

پنجشنبه 21 بهمن 1395
12:39
امیرحسین ستوده بیدختی
قایقتان را به کدام ساحل بسته اید؟

نیمه شبی چند دوست به قایق سواری رفتند و مدت زیادی پارو زدند. سپیده که زد گفتند: "چقدر رفته ایم؟ تمام شب را پارو زده ایم!".
اما دیدند درست در همان جایی هستند که شب پیش بودند! آنان تمام شب را پارو زده بودند، ولی یادشان رفته بود طناب قایق را از ساحل باز کنند!
در اقیانوﺱ بی پایان هستی، انسانی که قایقش را از ساحل باز نکرده باشد، هر چقدر هم که رنج ببرد، به هیچ کجا نخواهد رسید.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management



شما قایقتان را به کدام ساحل بسته اید؟ ساحل افکار منفی، ناامیدی، ترس، زیاده خواهی، غرور کاذب، خود بزرگ بینی، گذشته یا ...

(منبع: سایت یکی بود)


ارسال شده در:

قالی تکانی وسط دعوا!!!

یکشنبه 17 بهمن 1395
07:59
امیرحسین ستوده بیدختی
قالی تکانی وسط دعوا!!!


تعارض، پدیده ای است كه آثار مثبت و منفی روی عملكرد افراد و سازمان ها دارد. استفاده صحیح و مؤثر از تعارض موجب بهبود عملكرد و ارتقای سطح سلامتی سازمان می گردد و استفاده غیرمؤثر از آن، موجب كاهش عملكرد و ایجاد كشمكش و تشنج در سازمان می شود.
استفاده مؤثر از تعارض، مستلزم شناخت و درك كامل ماهیت آن و همچنین علل خلق كننده و كسب مهارت در اداره و كنترل آن است كه البته امروزه به عنوان یكی از مهمترین مهارت های مدیریت به شمار می آید.
توانایی برخورد با تعارض و اداره آن، در موفقیت مدیران سازمان ها نقش ارزنده ای دارد.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت راهکار مدیریت)
ارسال شده در:

موزفروشی كه كشورش را متحول كرد

دوشنبه 11 بهمن 1395
10:49
امیرحسین ستوده بیدختی
موزفروشی كه كشورش را متحول كرد

مهاتیر كوچكترین عضو خانواده 11 نفره ای بود كه شغل معلمی پدرش تكافوی برآوردن آرزوی او جهت خریدن دوچرخه برای رفت وآمد به دبیرستان را نمی كرد؛ بنابراین شروع به فروختن موز در خیابان بعد از اتمام اوقات مدرسه نمود.
مهاتیر بعد از اتمام دوره دبیرستان، وارد دانشگاه پزشكی كشور همسایه، سنگاپور شد و همزمان مسئولیت اتحادیه دانشجویان مسلمان آن دانشگاه را برعهده گرفت. سال 1953 پس از فارغ التحصیلی، به كشورش بازگشت و به عنوان پزشك جراح به استخدام نیروهای انگلیسی، كه كشورش را اشغال كرده بودند، درآمد. پس از خروج نیروهای انگلیسی، در سال 1957 با افتتاح مطبی شروع به طبابت نمود و نیمی از وقتش را صرف معالجه رایگان افراد فقیر کرد. از سال 1964 به مدت 5 سال به عنوان نماینده در مجلس ملی فعالیت نمود و در سال 1970 كتاب معروف خود به نام "آینده اقتصادی مالزی" را به رشته تحریر درآورد. مهاتیر در سال 1974 وارد مجلس سنا شد. در سال 1975 وزیر آموزش و پرورش و سپس نایب نخست وزیر گردید و بالأخره در سال 1981 به نخست وزیری رسید.
ولی پرسش اساسی این است كه آن جراح مالیزیایی چه كاری انجام داد ؟!!!

    ابتدا نقشه آینده مالزی را ترسیم نمود و اولویت ها، اهداف و نتایجی را كه می بایست در طی 10 سال و بعد 20 سال و نهایتا" تا سال 2020 به آنها دست یابند، مشخص نمود.
    سپس تصمیم گرفت كه آموزش همگانی و تحقیقات علمی در رأس برنامه ها قرار گیرد، پس بیشترین میزان بودجه و اعتبار را به آموزش همگانی،كسب مهارت های فنی، ریشه كنی بی سوادی، آموزش زبان انگلیسی و تحقیقات علمی اختصاص داد. او در همان سال ها هزاران نفر از دانشجویان را با پرداخت بورسیه به بهترین دانشگاه های جهان اعزام نمود.
    استراتژی و برنامه های خود را به صورت كاملاً شفاف و با صداقت با مردم كشورش در میان گذاشت؛ آنان را با نظام مالیاتی جدید آشنا نمود و از همه مهمتر از مردم یاری طلبید. مردم نیز چون او را صادق دیدند، باورش كردند و با او همراهی نمودند. او در اولین سال اقدام به كاشت یك میلیون اصله درخت روغنی نمود كه این امر طی تنها دو سال، مالزی را به عنوان بزرگترین و اولین كشور تولید كننده و صادر كننده روغن درختی به دنیا معرفی کرد.
    مهاتیر تصمیم گرفت صنعت جهانگردی مالزی را طی 10 سال، از درآمد 900 میلیونی سال 81 به درآمد 20 میلیارد دلاری برساند. وی برای رسیدن به این هدف پادگان های نظامی ژاپنی باقی مانده از جنگ جهانی دوم را به مناطق جهانگردی تبدیل کرد. او همچنین كوآلالامپور را مقر اصلی كنفدراسیون فوتبال آسیا قرار داد. مالزی در سال 1996 با رشدی معادل 46 درصد نسبت به سال های قبل در زمینه صنعت برق و الكترونیك، خود را به عنوان یكی از صادر كنندگان لوازم برقی و الكترونیكی به دنیا معرفی کرد.مهاتیر محمد با وضع قوانین شفاف، درهای اقتصاد كشور را به روی سرمایه گزاران خارجی گشود. او با تأسیس شركت عظیم پتروناس، بازار بورسی با یك میلیون دلار معامله در روز را پایه ریزی نمود.
    تأسیس بزرگترین دانشگاه اسلامی دنیا، گامی دیگر جهت جذب نخبگان علمی داخلی و خارجی بود.
    وی یک پایتخت اداری جدید با دو میلیون نفر جمعیت را در كنار پایتخت تجاری تأسیس کرد. او با تأسیس دو فرودگاه جدید و مدرن و ده ها جاده و اتوبان سریع السیر، رفت و آمد جهانگردان و سرمایه گزاران را به کشور تسهیل نمود.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


به طور خلاصه باید گفت حاج مهاتیر محمد طی مدت 21 سال، موفق گردید كشوری فقیر با درآمد سرانه 100 دلار را به كشوری توسعه یافته با درآمد سرانه 1600 دلار در سال و میزان سرمایه گذاری را از 3 میلیارد به 98 میلیارد دلار و میزان صادرات را به رقم قابل توجه 200 میلیارد دلار برساند.
مهاتیر محمد در سال 2003 با اراده شخصی تصمیم به كناره گیری از قدرت و سپردن زمام امور به نیروهای جوان و تازه نفس گرفت. او علیرغم درخواست مردم كشورش مبنی بر ماندن بر مسند قدرت، بدون اینكه بخواهد فردی از افراد خانواده اش را به قدرت برساند و یا حكومت را موروثی كند، به طور كلی از دنیای سیاست كناره گیری کرد تا جانشینانش بتوانند آرزوی طراحی شده او به نام "مالزی بیست.... بیست...." یا "مالزی در 2020" را به واقعیت تبدیل نمایند.
اینچنین بود كه یك موز فروش و یا به عبارتی یک پزشك جراح توانست با مهارت و عشق عمیق به كشور و مردمش و پشتكار عالی، مالزی را از یك موش به یك ببر آسیایی تبدیل نماید.
ولی سؤالی كه وجود دارد این است كه آیا دیگر جراحان كشورهای اسلامی نیز می توانند همان معجزه جراح مالیزیایی را تكرار كنند و یا تنها هنرشان آن است كه در یك عمل جراحی زیبائی یك شیر را به موش تبدیل نمایند ؟!!!!

(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)
ارسال شده در:

اردوی مدرسه با اتوبوس

چهارشنبه 1 دی 1395
10:56
امیرحسین ستوده بیدختی
اردوی مدرسه با اتوبوس

مدرسه ای دانش آموزان را با اتوبوس به اردو می برد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک شد که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می شد: "حداکثر ارتفاع 3 متر".
ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود ولی چون راننده قبلاً این مسیر را آمده بود، با کمال اطمینان وارد تونل شد. سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده شد و پس از به وجود آمدن صدایی وحشتناک، در اواسط تونل توقف کرد. اوضاع که آرام شد، مسئولین و راننده پیاده و از دیدن این صحنه ناراحت شدند. با بررسی اوضاع مشخص شد که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیده شده است که باعث این اتفاق گردیده. همه به فکر چاره افتادند: یکی به کندن آسفالت فکر می کرد، دیگری به بکسل کردن اتوبوس با یک ماشین سنگین دیگر و غیره. اما هیچکدام چاره ساز نبود، تا اینکه پسربچه ای از اتوبوس پیاده شد و گفت: "راه حل این مشکل را من می دانم"!
یکی از مسئولین اردو به پسر گفت: "برو بالا پیش بچه ها و از دوستانت جدا نشو"! پسربچه با اطمینان کامل گفت: "به خاطر سن کم، مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی به سر بادکنک به آن بزرگی می آورد".
مرد از حاضر جوابی کودک تعجب کرد و راه حل را از او خواست. بچه گفت: "پارسال در یک نمایشگاهی معلممان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم، باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم؛ در این صورت است که می توانیم از هر مسیر تنگی عبور کنیم و به خدا برسیم."
مسئول اردو پرسید: "خب، این چه ربطی به اتوبوس دارد؟". پسربچه گفت: "اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم، باید باد لاستیک های اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند."
پس از این کار اتوبوس توانست از تونل عبور کند.

نکته: خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت، رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی است.

(منبع: سایت یکی بود)

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management



ارسال شده در:

تخت مرگبار

سه شنبه 30 آذر 1395
10:40
امیرحسین ستوده بیدختی
تخت مرگبار

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یك بیمارستان معروف، بیماران یك تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یكشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشكان آن بخش شده بود به طوری كه بعضی آنرا با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.
كسی قادر به حل این مسئله نبود كه چرا بیمار آن تخت، درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یكشنبه می میرد. به همین دلیل گروهی از پزشكان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشكیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالأخره تصمیم بر این شد كه در اولین یكشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب در محل مذكور حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب كوچكی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده بودند و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود كه "پوكی جانسون"، نظافتچی پاره وقت روزهای یكشنبه، وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات (Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول كار شد!

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


نکته: آموزش کارکنان خود را جدی بگیرید.

(منبع: سایت راهکار مدیریت)


ارسال شده در:

باخت کاسپاروف

دوشنبه 29 آذر 1395
11:54
امیرحسین ستوده بیدختی
باخت کاسپاروف

کاسپاروف معروف، در بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند. او اینگونه عنوان کرد:
"در بازی با او نمی دانستم که آماتور است. برای همین، با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت می گشتم. گاهی به خیال خودم نقشه اش را خوانده، حرکت بعدیش را پیش بینی می کردم، اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می دیدم. تمرکز می کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم. آنقدر در پی حرکت های او بودم و دنباله رو مسیر او شدم که مهره های خودم را گم کردم. بعد که بسادگی مات شدم، فهمیدم حرکت های او از سر مهارت نداشتن بود و فقط مهره ها را حرکت می داد و من از لذت بازی غافل شدم، چون به دنبال نقشه ای بودم که وجود نداشت. بازی را باختم اما درس بزرگتری گرفتم و آن اینکه تمام حرکت ها از سر حیله نیست. آنقدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که صادقانه حرکت کردن را باور نداریم و به دنبال نقشه هایش می گردیم، آنجاست که مسیر را گم می کنیم و می بازیم."

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)


ارسال شده در:

نحوه خواندن لوح زندگی

دوشنبه 29 آذر 1395
11:30
امیرحسین ستوده بیدختی
نحوه خواندن لوح زندگی

مرد ثروتمندی که زن و فرزند نداشت، به پایان زندگیش رسیده بود. کاغذ و قلمی برداشت تا وصیت نامه خود را بنویسد. او نوشت:" تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم نه برای برادرزاده ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران." اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و انرا نقطه گذاری نماید. پس تکلیف آن همه ثروت چه می شد؟
برادرزاده او تصمیم گرفت وصیت نامه را اینگونه تغییر دهد: " تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادرزاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران."
خواهر او که موافق نبود، آنرا اینگونه نقطه گذاری کرد: "تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم، نه برای برادرزاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران."
خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد و ان را به روش خودش نقطه گذاری کرد: "تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادرزاده ام؟ هرگز! به خیاط. هیچ برای فقیران."
پس از شنیدن این ماجرا، فقیران شهر همگی جمع شدند تا آنها هم نظر خود را اعلام کنند: " تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادرزاده ام؟ هرگز! به خیاط؟ هیچ! برای فقیران."

نتیجه: به واقع زندگی نیز چنین است. خداوند نسخه ای از هستی و زندگی به ما می دهد که در آن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید با عملکرد و روش خودمان آنرا نقطه گذاری کنیم و بخوانیم. از زمان تولد تا مرگ، تمام نقطه گذاری ها دست ماست. به یاد داشته باشیم که فارغ از هرگونه باور و تفکری نسبت به هستی و زندگی، از علامت تعجب تولد تا علامت سوال مرگ، همه چیز بستگی به روش نقطه گذاری ما دارد.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management



ارسال شده در:

کیسه خود را با چه پر می کنید؟

دوشنبه 29 آذر 1395
11:29
امیرحسین ستوده بیدختی
کیسه خود را با چه پر می کنید؟

روزی از روزها پادشاهی سه وزیرش را فراخواند و به آنان دستور داد کاری را که می گوید، انجام دهند. از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته، به باغ قصر برود و آنرا برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کند. همچنین از آنان خواست که در این کار از هیچکس کمکی نگیرند و آنرا به شخص دیگری واگذار نکنند. وزرا که از دستور شاه تعجب کرده بودند، هر کدام کیسه ای برداشته، به سوی باغ به راه افتادند.
وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود، بهترین میوه ها و باکیفیت ترین محصولات را جمع آوری می کرد و پیوسته بهترین را انتخاب می نمود تا اینکه کیسه اش پر شد.
وزیر دوم با خود فکر کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند. پس با تنبلی و اهمال، شروع به جمع کردن کرد. او خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه اش از میوه ها پر شد.
وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلاً اهمیتی نمی دهد، کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر کرد.
روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند، بیاورند. وقتی وزیران نزد شاه آمدند به سربازانش دستور داد سه وزیر را گرفته، هر کدام را جداگانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند!

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت راهکار مدیریت)
ارسال شده در:

انواع تعارض

یکشنبه 28 آذر 1395
11:10
امیرحسین ستوده بیدختی
انواع تعارض

در دهه 1970 کِنِت توماس و رالف کیلمان پنچ سبک اصلی از مواجهه با تعارض را شناسایی کردند. آنها معتقد بودند که افراد، نوعاً دارای یک سبک حل تعارض ترجیحی هستند. با این حال، آنها به این نکته نیز اشاره کردند که هر یک از این سبک ها برای موقعیتی خاص، مناسبتر است. آنها ابزاری را ایجاد کردند که کمک می کند تا دریابید که در هنگام بروز تعارض، به چه شیوه ای تمایل دارید. انواع شیوه ها عبارتند از:

    رقابتی: افرادی که به این شیوه گرایش دارند، موضعی محکم اتخاذ می کنند و می دانند چه می خواهند. آنها معمولاً از موضع قدرت عمل می کنند.

    مشارکتی: افراد متمایل به این شیوه، سعی می کنند به نیازهای همه افراد درگیر در تعارض پاسخ بدهند. آنها می توانند بسیار قاطع عمل کنند اما به طور مؤثر همکاری می کنند و اذعان دارند که همه افراد مهمند.

    سازش کارانه: این افراد سعی می کنند راه حلی بیابند که همه طرف های درگیر را حداقل تا حدودی راضی کند.

    تطبیقی: فرد متمایل به این شیوه، نشان می دهد که مایل است نیازهای دیگران برآورده شود حتی به قیمت از دست رفتن نیازهای خودش. این افراد، قاطع نیستند اما تمایل زیادی به همکاری دارند.

    پرهیزجویانه: افرادی که به این شیوه گرایش دارند، سعی می کنند کاملاً از تعارض بگریزند. این شیوه با تفویض تصمیم گیری های بحث برانگیز، پذیرش تصمیمات پیش فرض، و تمایل به اینکه احساسات کسی جریحه دار نشود، شناخته می شود. در بسیاری از موارد، این رویکرد، ضعیف و ناکارآمد است.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management





ارسال شده در:

آیا ما هم معتاد هستیم؟

یکشنبه 28 آذر 1395
11:10
امیرحسین ستوده بیدختی
آیا ما هم معتاد هستیم؟

روزی از دکتری دعوت شد تا در جمع معتادان به الکل سخنرانی کند. دکتر قصد داشت عملاً به افراد حاضر در آن جمع نشان دهد که نوشیدن الکل برای سلامتی بسیار مضر و خطرناک است.
او دو لیوان برداشت. در یکی از لیوان ها آب مقطر و در لیوان دومی الکل ریخت. سپس یک کرم خاکی را در لیوان آب مقطر انداخت. کرم آرام آرام شنا کرد و خود را به سطح آب رساند. آنگاه یک کرم خاکی دیگر داخل لیوان محتوی الکل خالص انداخت. کرم پیش روی همه تکه تکه شد.
دکتر رو به جمعیت کرد و پرسید چه نتیجه‌ای می‌توانند از این آزمایش بگیرند. یکی از حضار جواب داد: "اگر الکل بخورید، کرم وارد معده شما نمی‌شود!".

نکته: هنگامی که چیزی را، چه خوب و چه بد، باور داریم، سعی می‌کنیم به همه چیز از همان منظر نگاه کنیم. ما همان حرفی را می‌شنویم که خواهان شنیدنش هستیم و بر همان اساس نیز استنباط می‌کنیم، تا اینکه شکل عادت به خود بگیرد. مهم آن است که برای اتخاذ تصمیم عاقلانه، بر تمامی زوایای یک رخداد دقیق شویم.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)


ارسال شده در:

گروه مدل سازان اطلاعات ساختمان - مطالب ابر داستان مدیریتی


گروه مدل سازان اطلاعات ساختمان - مطالب ابر داستان مدیریتی,تعطیلی کلیه فعالیت های تجاری
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به گروه مدل سازان اطلاعات ساختمان است. ||